خرید بک لینک
خوب راستش را بخواهی باید اعتراف کنم که یک وقتهایی دوست داشتم به خاطر ِ سخت گیریهایت سرم را بکوبم به دیوار یا هر شی ِ سختی که به آن دسترسی داشتم...حق بده همان اندازه میفهمیدم آن زمان ها.....البته خودمانیم تو هم زیادی سخت گیر بودی/هستی....اما راست ترش را اگر بخواهی این است که همیشه و همیشه این بچه پرروی ِ گاها ً نفهم میداند که "هر" چه میداند به واسطه ی حضور ِ توست.....مگر میشود فراموش کنم روزهایی را که مجبور میشدم در کلاست حضور داشته باشم و تو به من اجازه ی رفتن به آبخوری نمیدادی که مبادا پررو شومادامه مطلب

برچسب: نویسنده: دانیال شریعتی تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 0:57

ایمان بیاوریم به آغاز فصلی سرد...... +یلدا پر از شادی!

برچسب: نویسنده: دانیال شریعتی تاريخ: شنبه 8 بهمن 1401 ساعت: 12:11

برای ِ تکرار نشدنی ِ بی ادعا...... خوب راستش را بخواهی باید اعتراف کنم که یک وقتهایی دوست داشتم به خاطر ِ سخت گیریهایت سرم را بکوبم به دیوار یا هر شی ِ سختی که به آن دسترسی داشتم...حق بده همان اندازه میفهمیدم آن زمان ها.....البته خودمانیم تو هم زیادی سخت گیر بودی/هستی....اما راست ترش را اگر بخواهی این است که همیشه و همیشه این بچه پرروی ِ گاها ً نفهم میداند که "هر" چه میداند به واسطه ی حضور ِ توست.....مگر میشود فراموش کنم روزهایی را که مجبور میشدم در کلاست حضور داشته باشم و تو به من اجازه ی رفتن به آبخوری نمیدادی که مبادا پررو شوم و فکر کنم که چه خبر هست حالا....مگر میشود فراموش کنم روزهایی را که تک تک ِ حروف ِ الفبا را روی کاغذهای ِ رنگی رنگی خوشکل نوشته بودی چرا که پسرک اصلن درس نمیخواند..کنارتان مینشستم....قول گرفته بودی که ساکت بنشینم و مزاحمتان نشوم و من به واسطه ی پسرک "همه" چیز را دو سال زودتر یاد گرفتم....باز باران با ترانه....با گوهر های ِ فراوان...میزند بر بام خانه......چقدر عصبانی میشدی وقتهایی که به پسرک تقلبی میرساندم....خوب نمیشد..قبول کن که نمیشد ساکت بمانم...او رفیق ِ من بود...صبح تا شبمان با هم میگذشت......یادت هست؟..مجبورمان میکردی مشق هایمان را قبل از غروب ِ خورشید بنویسیم....آخر آن موقع ها برق زیاد قطع میشد...میگویم که زیادی سخت گیر بودی......چقدر دوست داشتم روزهایی را که روز ِ تو بود..کیسه کیسه تمام ِ راه ِ مدرسه را با کیسه های ِ پر از هدیه تا خانه میآمدیم....همیشه چند تا ساعت باهم داشتیم...چندتا پارچ...چندتا از این لیوانها که آن موقع ها بهشان پافیلی میگفتند........چقدر دلم میخواست بمیرم وقتهایی که مجبور بودی هنوز از راه نرسیده تنت را با تمام ِ خستگی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: دانیال شریعتی تاريخ: شنبه 8 بهمن 1401 ساعت: 12:11

هشت سال پیش,یه همچین روزی سین بهم گفت که دوستم داره....هشت سال پیش یه هچین روزی من و سین شدیم ما....دو ماه دیگه یه همچین روزی ما,میشیم عروس و داماد...هشت سال پیش سین گفت که باباش یه خونه داره تووی اصفادامه مطلب

برچسب: نویسنده: دانیال شریعتی تاريخ: دوشنبه 19 آذر 1397 ساعت: 14:14

وقتی برمیگردم و پشت سرم رو نگاه میکنم,میبینم که این بیماری از سال ۹۵ شروع کرد به جویدنه خرخره ام,وقتی میگم جویدنه خرخره,دقیقا منظورم همینه....خیلی یهویی شروع شد..یهو زل میزدم به یه جایی..یه کوچولو شر ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: دانیال شریعتی تاريخ: دوشنبه 19 آذر 1397 ساعت: 14:14

امشب یکی از دوستای سین اومده بود خونمون,از سین خواست که سه تا از ویژگی های من رو بگه...سین گفت:

قضاوت نکردنش...حمایتش...و یکی از ویژگی هاش که هم خیلی بده و هم خیلی خوب...مهربونی....

از من خواست که سه تا از ویژگی های سین رو بگم.....و من گفتم...رفاقتش....شباهتش....و درک بی اندازه ش.......

+خدایااا شکرت.........

برچسب: نویسنده: دانیال شریعتی تاريخ: دوشنبه 19 آذر 1397 ساعت: 14:14

چند وقتی هست که نماز میخونم,چون دلم میخاد که نماز بخونم...حتی از ترس نیست از عاشقیه تقریبا...دلم واسه ی خدا تنگ میشه...وقتایی که نماز میخونم تموم تلاشم رو میکنم که حواسم رو جمع کنم و به معنی کلماتی که میگم فکر کنم...چند وقتی هست که قرآن رو میخونم با معنی...هرشب....وقتایی که به عظمت خدا فکر میکنم دیوونه میشم...اشکم جاری میشه....باورتون میشه؟؟...یعنی آدم شدم؟؟..یعنی دارم نزدیک میشم به بزرگترین انرژیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: دانیال شریعتی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 5:20

احتمالا دوباره جون گرفتم.... تووی رویاهام هم نمیدیدم که یه روزی بشم معلم ریاضی:-)ولی الان که چشمهام رو وا میکنم میبینم که سه سال گذشته از اولین تدریسم,ناچارم کلمه ی یه خورده مزخرف تدریس رو به کار ببرم چون کلمه ی دیگه ای به ذهنم نمیرسه..مزخرف که میگم از لحاظ حسی میگم...حسی که این دختر یا پسرای عقده اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: دانیال شریعتی تاريخ: دوشنبه 12 تير 1396 ساعت: 16:39

عارف داد ميزنه و ميگه:"بدون،هر شب وقتي خوابي،هر دو پلكهات رو ميبوسم.."

بي هوا همديگه رو نگاه ميكنيم به همه ي لحظه هايي فكر ميكنم كه خودم رو ميزنم به خواب و تو پلكهام رو ميبوسي...چشمهات راست ميگن هنوز.....

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۴/۱۲/۲۴ساعت 15:10 توسط muddy |

برچسب: نویسنده: دانیال شریعتی تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 22:10

روز ِ نو

لابد اين روزها،روزهاي نويي هستند كه اجداد ما اين روزها را نوروز نامگذاري كرده اند.....با تمام وجود ميخواهم نوروز بودن را باور كنم و براي همه ي انسان هاي اطرافم كه نه بلكه همه ي انسان هاي باقي مانده بروي كره ي زمين روزي نو را آرزو كنم.....

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۵/۰۱/۰۲ساعت 16:44 توسط muddy |

برچسب: نویسنده: دانیال شریعتی تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 22:10

من همينم! خب!كمتر از پنج ساعت ديگه اولين سفر متاهلي انجام ميشه...متاهلي؟!!!!!!...يس!من با سين عزيز به عنوان همسر..به همراه دوستان..كمتر از دو ماه ميشه كه عقد كرديم...يادتونه كه اينجا چقدر از غم دوري يار حرف ميزدم؟....الان همسر هم شديم اما هنوزم گاهي فكر ميكنم كه آيا سين انتخاب درستي بوده؟..... خب راادامه مطلب

برچسب: نویسنده: دانیال شریعتی تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 22:10

خوشبختي

من و سين و ا و آ در حال بحث كردن راجع به خرج و مخارج زندگي هستيم....سين ميگه:ازدواج خيلي خوبه!.....زندگيت هدف دار ميشه....مسايل ماليت رو مديريت ميكني....خودت رو جمع و جور ميكني....و....ميگم:خب!اين بُعد ماليِ زندگي ميشه...بُعد معنوي ِ زندگي چي؟....ميگه:معنوي؟؟....ميگم:اوهوم....ميگه:عاشقتم......

+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۵/۰۱/۱۴ساعت 23:0 توسط muddy

برچسب: نویسنده: دانیال شریعتی تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 22:10

درد ِ دل دم در واساده بوديم تا سين لباس راحتي هاش رو بياره....يهو شروع كرد...بي مقدمه....بي حرف ِ پس و پيش....گفت دلم عشق ميخاد...دلم لك زده واسه روزهايي كه نگرانش ميشدم....گفت به درد ِ هم نميخورديم اما دوستش داشتم...پرسيدم:دوستت داشت؟...جواب داد:ميگفت داره....گفت خسته شدم...از همه چيز...از نگرانيهاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: دانیال شریعتی تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 22:10

برادر ِ جان...

رفتم از تووي اتاقش رختخواب بردارم..ميگه:خدا خيلي خوووبه...ميگم:قطعاً،حالا چي شده نصف شبي؟...ميگه:يه شبهايي آرزوم بود كه اجازه داشته باشم ستاره ها رو ببينم اما حالا هر وقت كه بخوام،ميتونم ساعت ها ستاره ها رو تماشا كنم....زير لب ميگم:مرسي رفيق...در حالي كه نميدونم گريه كنم يا بخندم....

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۵/۰۲/۲۱ساعت 3:10 توسط muddy |

برچسب: نویسنده: دانیال شریعتی تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 22:10

اين روزها مرز بين خنده هاي از ته دلم و گريه هاي پر از مصيبتم چند صدم ثانيه ست.....پ.ريودم نيستم.....!!!!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۵/۰۳/۰۶ساعت 13:33 توسط muddy |

برچسب: نویسنده: دانیال شریعتی تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 22:10

صفحه بندی