برای ِ تکرار نشدنی ِ بی ادعا
-
تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 0:57
خوب راستش را بخواهی باید اعتراف کنم که یک وقتهایی دوست داشتم به خاطر ِ سخت گیریهایت سرم را بکوبم به دیوار یا هر شی ِ سختی که به آن دسترسی داشتم...حق بده همان اندازه میفهمیدم آن زمان ها.....البته خودمانیم تو هم زیادی سخت گیر بودی/هستی....اما راست ترش را اگر بخواهی این است که همیشه و همیشه این بچه پرر...
زمستون
-
تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 12:11
ایمان بیاوریم به آغاز فصلی سرد...... +یلدا پر از شادی!
برای ِ تکرار نشدنی ِ بی ادعا......
-
تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 12:11
برای ِ تکرار نشدنی ِ بی ادعا...... خوب راستش را بخواهی باید اعتراف کنم که یک وقتهایی دوست داشتم به خاطر ِ سخت گیریهایت سرم را بکوبم به دیوار یا هر شی ِ سختی که به آن دسترسی داشتم...حق بده همان اندازه میفهمیدم آن زمان ها.....البته خودمانیم تو هم زیادی سخت گیر بودی/هستی....اما راست ترش را اگر بخواهی ا...
صبر......
-
تاریخ: 1397/9/19 ساعت: 14:14
هشت سال پیش,یه همچین روزی سین بهم گفت که دوستم داره....هشت سال پیش یه هچین روزی من و سین شدیم ما....دو ماه دیگه یه همچین روزی ما,میشیم عروس و داماد...هشت سال پیش سین گفت که باباش یه خونه داره تووی اصف
من و مغز!
-
تاریخ: 1397/9/19 ساعت: 14:14
وقتی برمیگردم و پشت سرم رو نگاه میکنم,میبینم که این بیماری از سال ۹۵ شروع کرد به جویدنه خرخره ام,وقتی میگم جویدنه خرخره,دقیقا منظورم همینه....خیلی یهویی شروع شد..یهو زل میزدم به یه جایی..یه کوچولو شر
عشق....
-
تاریخ: 1397/9/19 ساعت: 14:14
امشب یکی از دوستای سین اومده بود خونمون,از سین خواست که سه تا از ویژگی های من رو بگه...سین گفت: قضاوت نکردنش...حمایتش...و یکی از ویژگی هاش که هم خیلی بده و هم خیلی خوب...مهربونی.... از من خواست که سه تا از ویژگی های سین رو بگم.....و من گفتم...رفاقتش....شباهتش....و درک بی اندازه ش....... +خدایااا شکر...
خدا...
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 5:20
چند وقتی هست که نماز میخونم,چون دلم میخاد که نماز بخونم...حتی از ترس نیست از عاشقیه تقریبا...دلم واسه ی خدا تنگ میشه...وقتایی که نماز میخونم تموم تلاشم رو میکنم که حواسم رو جمع کنم و به معنی کلماتی که میگم فکر کنم...چند وقتی هست که قرآن رو میخونم با معنی...هرشب....وقتایی که به عظمت خدا فکر میکنم دیو...
احتمالا دوباره جون گرفتم....
-
تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 16:39
احتمالا دوباره جون گرفتم.... تووی رویاهام هم نمیدیدم که یه روزی بشم معلم ریاضی:-)ولی الان که چشمهام رو وا میکنم میبینم که سه سال گذشته از اولین تدریسم,ناچارم کلمه ی یه خورده مزخرف تدریس رو به کار ببرم چون کلمه ی دیگه ای به ذهنم نمیرسه..مزخرف که میگم از لحاظ حسی میگم...حسی که این دختر یا پسرای عقده ا
عشق رو ميشه معني كرد....؟
-
تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 22:10
عارف داد ميزنه و ميگه:"بدون،هر شب وقتي خوابي،هر دو پلكهات رو ميبوسم.." بي هوا همديگه رو نگاه ميكنيم به همه ي لحظه هايي فكر ميكنم كه خودم رو ميزنم به خواب و تو پلكهام رو ميبوسي...چشمهات راست ميگن هنوز..... + نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۴/۱۲/۲۴ساعت 15:10 توسط muddy |
روز ِ نو
-
تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 22:10
روز ِ نو لابد اين روزها،روزهاي نويي هستند كه اجداد ما اين روزها را نوروز نامگذاري كرده اند.....با تمام وجود ميخواهم نوروز بودن را باور كنم و براي همه ي انسان هاي اطرافم كه نه بلكه همه ي انسان هاي باقي مانده بروي كره ي زمين روزي نو را آرزو كنم..... + نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۵/۰۱/۰۲ساعت 16:44 توسط mudd...
من همينم!
-
تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 22:10
من همينم! خب!كمتر از پنج ساعت ديگه اولين سفر متاهلي انجام ميشه...متاهلي؟!!!!!!...يس!من با سين عزيز به عنوان همسر..به همراه دوستان..كمتر از دو ماه ميشه كه عقد كرديم...يادتونه كه اينجا چقدر از غم دوري يار حرف ميزدم؟....الان همسر هم شديم اما هنوزم گاهي فكر ميكنم كه آيا سين انتخاب درستي بوده؟..... خب را
خوشبختي
-
تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 22:10
خوشبختي من و سين و ا و آ در حال بحث كردن راجع به خرج و مخارج زندگي هستيم....سين ميگه:ازدواج خيلي خوبه!.....زندگيت هدف دار ميشه....مسايل ماليت رو مديريت ميكني....خودت رو جمع و جور ميكني....و....ميگم:خب!اين بُعد ماليِ زندگي ميشه...بُعد معنوي ِ زندگي چي؟....ميگه:معنوي؟؟....ميگم:اوهوم....ميگه:عاشقتم.......
درد ِ دل
-
تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 22:10
درد ِ دل دم در واساده بوديم تا سين لباس راحتي هاش رو بياره....يهو شروع كرد...بي مقدمه....بي حرف ِ پس و پيش....گفت دلم عشق ميخاد...دلم لك زده واسه روزهايي كه نگرانش ميشدم....گفت به درد ِ هم نميخورديم اما دوستش داشتم...پرسيدم:دوستت داشت؟...جواب داد:ميگفت داره....گفت خسته شدم...از همه چيز...از نگرانيها
برادر ِ جان...
-
تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 22:10
برادر ِ جان... رفتم از تووي اتاقش رختخواب بردارم..ميگه:خدا خيلي خوووبه...ميگم:قطعاً،حالا چي شده نصف شبي؟...ميگه:يه شبهايي آرزوم بود كه اجازه داشته باشم ستاره ها رو ببينم اما حالا هر وقت كه بخوام،ميتونم ساعت ها ستاره ها رو تماشا كنم....زير لب ميگم:مرسي رفيق...در حالي كه نميدونم گريه كنم يا بخندم.... ...
من!
-
تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 22:10
اين روزها مرز بين خنده هاي از ته دلم و گريه هاي پر از مصيبتم چند صدم ثانيه ست.....پ.ريودم نيستم.....!!!!!! + نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۵/۰۳/۰۶ساعت 13:33 توسط muddy |
زندگي مشترك...
-
تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 22:10
زندگي مشترك... يكي از سخت ترين مراحل و مسئوليت هاي زندگي هر انساني امتداد دادن رابطه ي مشترك با كيفيت شروع اون رابطه هست..هر كسي هم ميگه چيزي غير از اينه فقط و فقط زر ميزنه....حالا مشكلات مالي و بي پولي و هزارتا كوفت و زهرمار ديگه هم به قوت خود باقي ميباشند،دمشون هم گرم.... + نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹...
من و سين و كار و خيلي غيره.....
-
تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 22:10
سلام،فكر ميكنيد هنوزم كسي اينجا رو ميخونه؟...مهم نيست....اينجا هنوز يه جاي امنه واسه يه عالمه حرفهاي من...پس زنده باد اينجا....من و سين حدود سه ماه پيش يك كارگاه كيك و شيريني پزي تاسيس كرديم،واژه ي تاسيس رو استفاده كردم چون قسم خوردم يه روزي بشه كارخونه...اگه هم شما و دنيا گوشه هاي دلتون ميخندين به
سلام!!
-
تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 22:10
خیلی وقته اینجا حرفی نزدم...خیلی وقته که تووی دفترم هم حرفی نزدم....خیلی وقت بود که پیش سین هم حرفی نزده بودم که تهش شد اون همه فاجعه و قرص و هزارتا داستانی که شاید یه روزی اینجا بگم....سین من رو قسم داده که تو رو خدا حرف بزن...نذار هیچی بمونه تووی ذهنت و هی بچرخه و بچرخه....اومدم اینجا که بگم هیچ و