خرید بک لینک
درد ِ دل

دم در واساده بوديم تا سين لباس راحتي هاش رو بياره....يهو شروع كرد...بي مقدمه....بي حرف ِ پس و پيش....گفت دلم عشق ميخاد...دلم لك زده واسه روزهايي كه نگرانش ميشدم....گفت به درد ِ هم نميخورديم اما دوستش داشتم...پرسيدم:دوستت داشت؟...جواب داد:ميگفت داره....گفت خسته شدم...از همه چيز...از نگرانيهاي مامانم....از اين همه كار...از اين همه بي پولي....از اين همه نبودن...از اين همه نداشتن...واسش از زندگي گفتم...از اين كه شايد زندگي همه ي خنده هاي از ته دلمون باشه تووي سينمايي كه ميگن هفت تا بُعد داره.....گفتم ك.و ن لق دنيا....ك.ون لق ماشيني كه نداريم...ك.ون لق خونه اي كه نداريم.....كي قد ِ ما از ته دل ميخنده؟....كي قد ِ ما از ته دل غصه ي اون يكي خر رو ميخوره؟......گفتم همه ي وقتهايي كه تو و اون و سين شر و ور ميگين و من هر هر ميخندم من چهار ونيم ميليارد بدهي دارم كه حتي نميدرنم چرا دارم.....گفتم باور كن زندگي همين يكي دو ساعت خنديدن هامون توووي آخر هفته س بعد از يه هفته ي پر از كار و خالي از پول...تموم مدتي كه اين حرفها رو ميزدم به اون ور احمق مغزم ميگفتم:ببند!ك.ون لق تو و دنيا.....و به اين فكر ميكردم كه الف سومين نفريه كه صبح تا حالا واسم در و دل كرده.....

+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۵/۰۲/۱۸ساعت 16:43 توسط muddy |

برچسب: نویسنده: دانیال شریعتی تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 22:10

صفحه بندی